داستان کوتاه..
غلامی
کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می
بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد
تا مگس را دور کند.
مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟» غلام گفت: «مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.»
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 13:9 توسط farhangi
|